اندیشه وامید
که تو راصدا می زند
و آوای خوش لحظه ها را
به امید با تو بودن سپری می کند
کجاست آن هیاهوی مواج پر از زندگی
اه اکنون دلم ویرانه سکوتی است مهیب
که دم گرم تو آن را پر می کند
کجاست لحظه ای که با تو بشود آن را پراززمزمه ی دوستیها کند
که تو راصدا می زند
و آوای خوش لحظه ها را
به امید با تو بودن سپری می کند
کجاست آن هیاهوی مواج پر از زندگی
اه اکنون دلم ویرانه سکوتی است مهیب
که دم گرم تو آن را پر می کند
کجاست لحظه ای که با تو بشود آن را پراززمزمه ی دوستیها کند
صبر دریا را به آسمان بخشید
شاید کمی آرام گیرد
اما بوی انفجار غصه می آید
همه جا سرد است
بوی کینه می اید
شادی از دشت رخت بر بسته
موج فریاد شورانگیز احساس می آید
ومن در این ادراک دور از احساس تو چه بی تابم
تومرا به این کویر کشاندی وخود در آن به خیال خود بهشت افکندی
ومن از دور می بینم که چه دست هایی در کار است
که با هجوم پوشالی
تورابه نجواهای کودکانه خویش افکنده اند
برخیز که وقت سحرخیزانست
بسان شبنمی بی رنگ وریا ماندم ولی افسوس
که من ماندم ولی او رفت
گر چه از فاصله ها بی زارم اما
شاید از دور نوشت که منم تنهایم ![]()
نه در این پهنه ی اقلیم وجود.
آری اگرچه نجوای من در این تنهایی کنج دلم مانده است اما
من در این تنهایی خود خود رایافتم که منم هستم.![]()
زیرا که زمانه رنگ تذویربه خود گرفتست
وماهمجنان جشم به راه یک قدم
ودرانتهای پیجک تنهایی امید به انتظار نشسته ایم![]()
جه خوب میشود اگر ترانه ی امید یکبار دیگری
برلبان خشکیده ی همه جاری شود
وتو ای یغماگر نجات در آن لحظه چه دیدنی هستی![]()
ای بی وفادوستان
راهی که شدجدا
هرگزنمی گرددوصال
کوراه جاره ای
کوراه خانه ای
کو وصال جوانی تاخانه ای
چرا رفتی گل من
می دونی چقد تنهام؟
چقد دستام از لمس احساست خالیه این بار؟ با این که رفتی اما
باز هم نگاهم پشت حصار این غرورم ذره ذره ریخته
من نمی تونم بی توتاب بیارم
کجا یاکی بشه این احساسو تکرار کرد
باهمین سنگ زدن ماه بهم می ریزد
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه آب گرفت!
که در امتداد صبح غبارخاطررهگذران را بنشاند
ودرطوع سپیده بامداد نوای خوش بهار رانوید دهد
کجاست بشارت گرم تبسم امید!
بگو که دل تورا خواهد
برابرهای بهاری سخت نگیرید
چرا که صدای بهم خوردن بالهای کبوتران نشاط رادارد